۷۲

کاش می دانستی 
هنوز زنده بود . . .

زنی که در رویاها یش 
عاشقی می کرد!

فیروزه کاسانی

۷۱

تصویر میکنم
رویای با تو بودن را

شعر می شوم
گاه تانگویی عاشقانه

و گاهی تنها
بر نیمکتی غریبانه

چه کسی باور میکند
" تو" هیچگاه نبودی

وقتی قرمز می پوشم
و
سرخ مینویسم
عاشقانه ! 

بگذار
این رهگذرها یا آن آشنا
وانمود کنند 

ریگی به ته کفش شعرهایم
هست ! 


فیروزه کاسانی

۷۰


آسمان آرزو هایش را 

دیوار کشیدن 
چهار سوی قدم هایش را 

سکوت را 
حلق آویزش کردند 

و آه را 
بر سینه اش نشانه کرفتند 

گر چه عطر گل را 
از فصل هایش ربودند 

اما ابرها 
بی دریغ می باریدند 

هنوز 
نفس هایش گرم بود 

چون پرنده 
به عشق پرواز 

هنوز زنده بود ! 



فیروزه کاسانی

۶۹

۶۸

 

حالا
فصل من ست

قدم به قدم فاصله را
طی می کنم

تسویه حساب می کنم
با همهء

رفتن های اجباری
و نبودن های تکراری

کافی ست
دست خیالت را بگیرم

خودم مهر را
برگ به برگ عاشق میکنم

و آسمان را
قطره به قطره
غرق بوسه های اشتیاق

می دانی که من
حتا پائیز را هم

با عطر خیال تو
گلباران میکنم !


فیروزه کاسانی

۶۷

 

مرا بدست 
کدام فصل می سپاری ؟! 

که نه باران ش 
غبار دلتنگی م را 
می شووید 

و نه غروب ش 
در دل امید طلوعی دیگر 
می نشاند 

راستش را بگو 
مرا به کدام 

دوئل عاشقانه پائیز 
باخته ایی ؟! 

فیروزه کاسانی
 

۶۶

 

برای چشمانی
که هرگز نخندید

بوسه هایی
که هرگز بر لب ننشست

برای دستانی
که هرگز نوازش نکرد

قدم هایی 
که هرگز همراه نشد 

برای دلی 
که هرگز برایم نه تپید

پائیز را
شاهد میگیرم ,
چه عاشقانه نوشتم

برای کسی که
هرگز در دنیای من
نبود !

فیروزه کاسانی

۶۵

ای که یادت
از کف می برد

صبر و قرار دل را

صدایم کن
تا که آباد کنی

همه ویرانی م را

 

فیروزه کاسانی

۶۴

 

من از دوری خاموش 
انتهای تنهایی 

فرسنگها فاصله را 
با تن پوش تردید 

و صد دلهره 
قدم زده ام 

حالا در پناه 
آغوشی بیکران 

جای امن بغض هایم 
تنها شانه های مهربانی ست 

که در تلاطم این همه دلتنگی 
قله ی آرامش من ست 

اینجا مهربانی 
نبض نفس های تو را 

حسرت میکشد 
جانم ! 

فیروزه کاسانی

۶۳

بی خیالِ همه
روزهای خالی و سرد
که تکیه بر سایه هیچکس گذشت

بی خیالِ تمامِ 
شب های انتظار و درد 
که خاموش و بی صدا گذشت

بی خیالِ آرزو هایی 
که باد بحالش ساز مخالف زد 
اما آسمان برایش بی امان گریه کرد

بی خیالِ همه آنچه 
که باید می شد و اما نشد

وقتی امروز 
تو باشی 
عشق 
باران 
و هنوز . . . .

ف
ی 
ر 
و 
ز 
ه 
کاسانی

۶۲

تار و پود عشق
میبافد

رفاقت صبوری و
نجابت دستانش

غروری که
مردانه در حضورش
نقش بسته

تا زنانه ترین
مهربانی ش

نقش گل
بر دامن زندگی
بنشاند

نازبانوی سرزمین من !

فیروزه کاسانی

۶۱

٦٠

کمی حوصله 

شعر یا ترانه 


اندکی لبخند و 

بوسه یا کلام عاشقانه 


هفته به آخر رسید 

و باز انتظار 


بسر نرسید !


فیروزه کاسانی 


٥٩

دلت می آید

من باشم و 

تو

.

.

 لب پائیز را ببوسی ؟!


فیروزه کاسانی 

با مهر آمدم . . .

تو را نمی دانم !
اما 
پائیز عاشق من ست 

که بامهر 
به استقبالم آمده !


فیروزه کاسانی 

٥٨

برای دوست داشتن تو
یک عمر کافی نیست

وای اگر

برای رسیدن به تو 
یک عمر انتظار

کم باشد !



فیروزه

٥٧

اسطوره ای خواهد شد این عاشقی 

باهر تار سفیدی که به موهای تو اضافه می شود 
و هر سالی که بر عمر شراب چشمانم افزوده 

این عاشقانه ها . . .

اکسیر جوانی من و تو ست 

عاشق بمان شاعر !


 فیروزه 

 

٥٤

نمیرقصند واژه هایم
با هیچ ترانه ی موزونی

حتی حرف هایم
با هیچ سازی
کنار نمی آیند

من از این همه سکوت
پر از فریاد خاموشم

میدانی ؟!

هیچ تانگویی
تک نفره
عاشقانه نیست !



فیروزه

٥٣

شب و روز 
بهار و پاییز 

تلخ و شیرین 
می آیند و می روند 

نه عکست درقاب خاطرم 
تار می شود 

و نه یاد تو کمرنگ 

بیهوده تیک تاک می کنند 
عقربه ها 

از تاریخ گذشته ست 
تقویم انتظار !

 

فیروزه 

٥٢

نمی دانی چه بی تابانه
شانه های مهربانت را

برای یک فصل باریدن
کم دارم . . .

مادرم !

" روزت مبارک "


فیروزه 

٥٠

دیگر هیچ لباسی بر تن ام
رنگ به رخسارنمی دهد

نه آبی آسمان
نه سرخی لاله

نه هیچ هفت از
رنگین کمان

بیا و

رخت نگاهت را
بر تنم کن

بگذار ستاره ای تماشایی
تنها در آسمان تو باشم

ماه من !



فیروزه

٤٩

نه تقویم ها
نه تیک تاک ساعت ها

نمی دانند !

که من

با رویای خاموشت
چه پیمان نهانی را

به دل دارم !



فیروزه

٣٦

نقطه پایان
همین خلوت خاموش ست

بارانی ست اما
نورانی . . .

جهانی ست به اندازه
غربت تمام دلتنگی ها

من جهانم را

به صد میکده شرابی
از سیب گندیده خیال

نمی فروشم !



فیروزه

٢٩

نمی دانم !

کجای جغرافیا را
از بر نکردم !

که میان این همه راه
در کوچه ایی بی عبور

تنها ماندم !



فیروزه

١١

خالق زیباترین
سیمفونی سکوت منی 

 وقتی بی صدا
می نویسمت 

 خاموش
می خوانمت

و هیچ کس موسیقی
حضور تو را نمی داند !



فیروزه

٨  

از سحر تا سپیده نگاه تو 
یک آسمان باران در راه ست 

 و من در انتهای باور آشنایی
به انتظار یک آینه نگاه

هنوز چه بیقرارم !

 
 
فیروزه

٧

نگفتم رد باران را بگیر
به من خواهی رسید 
 
دور از تو
عشق را از آسمان آموختم 

 ابرهایش دلبسته ام شدند و
بجای تو
 
همه جا سایه به سایه
همراهم آمدند

نگفتم تو نباشی
چتری جز باران ندارم !



فیروزه

٦

دلتنگ که باشی


همه چیز
با تو حرف می زند

بجز آنکه باید !


فیروزه

5

میشه سرد بود و
گرم لبخند زد

میشه درد داشت و
اما مرحم بود

میشه دیر بود و
اما هنوز تازه

میشه شکسته بود
اما صاف چون آینه

اما نمیشه
نمیشه دل کوک بود 

به ساز دلتنگی !



فیروزه

4

 انبو ه ام . . .


از نقطه چین های ناگفته 

وای از روزی که

غروب جمعه 

لب به سخن باز کند 


رسوا می شود 

داغ خیابان تب کرده 


که نبض قدم های خاطره را 

حسرت می کشد 


کوچه ی بی نور مهتاب 


زمزمه نم نم باران و 

برق چشمان بی قرار 


دوباره باز سر کشی باد و

 شبگردی این دل نا آرام 


بر آب ست خواب انتظار 

و بوسه خیال بر لب رویا 


چقدر هنوز بی تمام ست 

این من و 


این هق هق دوباره ی 

انبوه !

 

فیروزه