4
انبو ه ام . . .
از نقطه چین های ناگفته
وای از روزی که
غروب جمعه
لب به سخن باز کند
رسوا می شود
داغ خیابان تب کرده
که نبض قدم های خاطره را
حسرت می کشد
کوچه ی بی نور مهتاب
زمزمه نم نم باران و
برق چشمان بی قرار
دوباره باز سر کشی باد و
شبگردی این دل نا آرام
بر آب ست خواب انتظار
و بوسه خیال بر لب رویا
چقدر هنوز بی تمام ست
این من و
این هق هق دوباره ی
انبوه !
فیروزه
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:16 توسط فیـــروزه کاســانــی
|
بهشــت یعنـی همیــن !