شعری برنگ باران

فیـــروزه کاســانــی

کاش می دانستی 
هنوز زنده بود . . .

زنی که در رویاها یش 
عاشقی می کرد!

فیروزه کاسانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 9:2 توسط فیـــروزه کاســانــی|

تصویر میکنم
رویای با تو بودن را

شعر می شوم
گاه تانگویی عاشقانه

و گاهی تنها
بر نیمکتی غریبانه

چه کسی باور میکند
" تو" هیچگاه نبودی

وقتی قرمز می پوشم
و
سرخ مینویسم
عاشقانه ! 

بگذار
این رهگذرها یا آن آشنا
وانمود کنند 

ریگی به ته کفش شعرهایم
هست ! 


فیروزه کاسانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:58 توسط فیـــروزه کاســانــی|


آسمان آرزو هایش را 

دیوار کشیدن 
چهار سوی قدم هایش را 

سکوت را 
حلق آویزش کردند 

و آه را 
بر سینه اش نشانه کرفتند 

گر چه عطر گل را 
از فصل هایش ربودند 

اما ابرها 
بی دریغ می باریدند 

هنوز 
نفس هایش گرم بود 

چون پرنده 
به عشق پرواز 

هنوز زنده بود ! 



فیروزه کاسانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:55 توسط فیـــروزه کاســانــی|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:51 توسط فیـــروزه کاســانــی|

 

حالا
فصل من ست

قدم به قدم فاصله را
طی می کنم

تسویه حساب می کنم
با همهء

رفتن های اجباری
و نبودن های تکراری

کافی ست
دست خیالت را بگیرم

خودم مهر را
برگ به برگ عاشق میکنم

و آسمان را
قطره به قطره
غرق بوسه های اشتیاق

می دانی که من
حتا پائیز را هم

با عطر خیال تو
گلباران میکنم !


فیروزه کاسانی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:49 توسط فیـــروزه کاســانــی|

 

مرا بدست 
کدام فصل می سپاری ؟! 

که نه باران ش 
غبار دلتنگی م را 
می شووید 

و نه غروب ش 
در دل امید طلوعی دیگر 
می نشاند 

راستش را بگو 
مرا به کدام 

دوئل عاشقانه پائیز 
باخته ایی ؟! 

فیروزه کاسانی
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:47 توسط فیـــروزه کاســانــی|

 

برای چشمانی
که هرگز نخندید

بوسه هایی
که هرگز بر لب ننشست

برای دستانی
که هرگز نوازش نکرد

قدم هایی 
که هرگز همراه نشد 

برای دلی 
که هرگز برایم نه تپید

پائیز را
شاهد میگیرم ,
چه عاشقانه نوشتم

برای کسی که
هرگز در دنیای من
نبود !

فیروزه کاسانی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:46 توسط فیـــروزه کاســانــی|

ای که یادت
از کف می برد

صبر و قرار دل را

صدایم کن
تا که آباد کنی

همه ویرانی م را

 

فیروزه کاسانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:20 توسط فیـــروزه کاســانــی|

 

من از دوری خاموش 
انتهای تنهایی 

فرسنگها فاصله را 
با تن پوش تردید 

و صد دلهره 
قدم زده ام 

حالا در پناه 
آغوشی بیکران 

جای امن بغض هایم 
تنها شانه های مهربانی ست 

که در تلاطم این همه دلتنگی 
قله ی آرامش من ست 

اینجا مهربانی 
نبض نفس های تو را 

حسرت میکشد 
جانم ! 

فیروزه کاسانی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:15 توسط فیـــروزه کاســانــی|

بی خیالِ همه
روزهای خالی و سرد
که تکیه بر سایه هیچکس گذشت

بی خیالِ تمامِ 
شب های انتظار و درد 
که خاموش و بی صدا گذشت

بی خیالِ آرزو هایی 
که باد بحالش ساز مخالف زد 
اما آسمان برایش بی امان گریه کرد

بی خیالِ همه آنچه 
که باید می شد و اما نشد

وقتی امروز 
تو باشی 
عشق 
باران 
و هنوز . . . .

ف
ی 
ر 
و 
ز 
ه 
کاسانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:13 توسط فیـــروزه کاســانــی|

تار و پود عشق
میبافد

رفاقت صبوری و
نجابت دستانش

غروری که
مردانه در حضورش
نقش بسته

تا زنانه ترین
مهربانی ش

نقش گل
بر دامن زندگی
بنشاند

نازبانوی سرزمین من !

فیروزه کاسانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:10 توسط فیـــروزه کاســانــی|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت 8:7 توسط فیـــروزه کاســانــی|

کمی حوصله 

شعر یا ترانه 


اندکی لبخند و 

بوسه یا کلام عاشقانه 


هفته به آخر رسید 

و باز انتظار 


بسر نرسید !


فیروزه کاسانی 


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:47 توسط فیـــروزه کاســانــی|

دلت می آید

من باشم و 

تو

.

.

 لب پائیز را ببوسی ؟!


فیروزه کاسانی 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:37 توسط فیـــروزه کاســانــی|

تو را نمی دانم !
اما 
پائیز عاشق من ست 

که بامهر 
به استقبالم آمده !


فیروزه کاسانی 
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:38 توسط فیـــروزه کاســانــی|

برای دوست داشتن تو
یک عمر کافی نیست

وای اگر

برای رسیدن به تو 
یک عمر انتظار

کم باشد !



فیروزه

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:39 توسط فیـــروزه کاســانــی|

اسطوره ای خواهد شد این عاشقی 

باهر تار سفیدی که به موهای تو اضافه می شود 
و هر سالی که بر عمر شراب چشمانم افزوده 

این عاشقانه ها . . .

اکسیر جوانی من و تو ست 

عاشق بمان شاعر !


 فیروزه 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:0 توسط فیـــروزه کاســانــی|

نمیرقصند واژه هایم
با هیچ ترانه ی موزونی

حتی حرف هایم
با هیچ سازی
کنار نمی آیند

من از این همه سکوت
پر از فریاد خاموشم

میدانی ؟!

هیچ تانگویی
تک نفره
عاشقانه نیست !



فیروزه

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:19 توسط فیـــروزه کاســانــی|

شب و روز 
بهار و پاییز 

تلخ و شیرین 
می آیند و می روند 

نه عکست درقاب خاطرم 
تار می شود 

و نه یاد تو کمرنگ 

بیهوده تیک تاک می کنند 
عقربه ها 

از تاریخ گذشته ست 
تقویم انتظار !

 

فیروزه 
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:49 توسط فیـــروزه کاســانــی|

نمی دانی چه بی تابانه
شانه های مهربانت را

برای یک فصل باریدن
کم دارم . . .

مادرم !

" روزت مبارک "


فیروزه 
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:43 توسط فیـــروزه کاســانــی|

دیگر هیچ لباسی بر تن ام
رنگ به رخسارنمی دهد

نه آبی آسمان
نه سرخی لاله

نه هیچ هفت از
رنگین کمان

بیا و

رخت نگاهت را
بر تنم کن

بگذار ستاره ای تماشایی
تنها در آسمان تو باشم

ماه من !



فیروزه
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 3:53 توسط فیـــروزه کاســانــی|

نه تقویم ها
نه تیک تاک ساعت ها

نمی دانند !

که من

با رویای خاموشت
چه پیمان نهانی را

به دل دارم !



فیروزه

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:37 توسط فیـــروزه کاســانــی|

نقطه پایان
همین خلوت خاموش ست

بارانی ست اما
نورانی . . .

جهانی ست به اندازه
غربت تمام دلتنگی ها

من جهانم را

به صد میکده شرابی
از سیب گندیده خیال

نمی فروشم !



فیروزه

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:5 توسط فیـــروزه کاســانــی|

نمی دانم !

کجای جغرافیا را
از بر نکردم !

که میان این همه راه
در کوچه ایی بی عبور

تنها ماندم !



فیروزه

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 6:50 توسط فیـــروزه کاســانــی|

خالق زیباترین
سیمفونی سکوت منی 

 وقتی بی صدا
می نویسمت 

 خاموش
می خوانمت

و هیچ کس موسیقی
حضور تو را نمی داند !



فیروزه
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:11 توسط فیـــروزه کاســانــی|

از سحر تا سپیده نگاه تو 
یک آسمان باران در راه ست 

 و من در انتهای باور آشنایی
به انتظار یک آینه نگاه

هنوز چه بیقرارم !

 
 
فیروزه
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:19 توسط فیـــروزه کاســانــی|

نگفتم رد باران را بگیر
به من خواهی رسید 
 
دور از تو
عشق را از آسمان آموختم 

 ابرهایش دلبسته ام شدند و
بجای تو
 
همه جا سایه به سایه
همراهم آمدند

نگفتم تو نباشی
چتری جز باران ندارم !



فیروزه
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:15 توسط فیـــروزه کاســانــی|

دلتنگ که باشی


همه چیز
با تو حرف می زند

بجز آنکه باید !


فیروزه

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:3 توسط فیـــروزه کاســانــی|

میشه سرد بود و
گرم لبخند زد

میشه درد داشت و
اما مرحم بود

میشه دیر بود و
اما هنوز تازه

میشه شکسته بود
اما صاف چون آینه

اما نمیشه
نمیشه دل کوک بود 

به ساز دلتنگی !



فیروزه
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 9:26 توسط فیـــروزه کاســانــی|

 انبو ه ام . . .


از نقطه چین های ناگفته 

وای از روزی که

غروب جمعه 

لب به سخن باز کند 


رسوا می شود 

داغ خیابان تب کرده 


که نبض قدم های خاطره را 

حسرت می کشد 


کوچه ی بی نور مهتاب 


زمزمه نم نم باران و 

برق چشمان بی قرار 


دوباره باز سر کشی باد و

 شبگردی این دل نا آرام 


بر آب ست خواب انتظار 

و بوسه خیال بر لب رویا 


چقدر هنوز بی تمام ست 

این من و 


این هق هق دوباره ی 

انبوه !

 

فیروزه 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:16 توسط فیـــروزه کاســانــی|


آخرين مطالب
» ۷۲
» ۷۱
» ۷۰
» ۶۹
» ۶۸
» ۶۷
» ۶۶
» ۶۵
» ۶۴
» ۶۳

 Design By : Pichak